الشيخ أبو الفتوح الرازي

152

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

نفى عقل كنايت ( 1 ) كرد از قلَّت فهم و جهل . آنگه گفت بر طريقى ديگر هم اين معنى : * ( وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْظُرُ إِلَيْكَ ) * ، و از اينان جماعتى هستند كه در تو مىنگرند ، و لكن بمثابت كورانند كه چيزى نبينند ( 2 ) ، از آن جا كه آنچه بينند بدان منتفع نشوند ( 3 ) . آنگه گفت بر سبيل يأس رسول از ايمان ايشان كه : تو كوران را راه توانى نمودن ، و اگر چه ايشان چيزى نبينند ( 4 ) . آنگه نفى ظلم كرد از خويشتن بر سبيل تمدّح ، گفت : * ( إِنَّ اللَّه لا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً ) * ، خداى تعالى ظلم نكند بر مردمان به هيچ وجه ، و لكن مردمان بر خود ظلم كنند ، يعنى كفر و معاصى ايشان كنند كه بدان مستحقّ ضرر عقاب شوند ، پس بمثابت آن باشند كه ( 5 ) ظلم ايشان كرده باشند بر خود ، چون جلب مضرّت ايشان كرده باشند به خود ، به اختيار خود . و در آيت ، دليل است بر آن كه خداى تعالى ظلم نكند اندك و بسيار ، براى آن كه بر لفظ تنكير گفت : * ( شَيْئاً ) * ، و بر سبيل تمدّح گفت . و وجه دلالت از اين آيت بر نفى ظلم از او - تعالى - بر آن طريقت باشد كه بيان كرديم در نفى رؤيت في قوله : لا تُدْرِكُه الأَبْصارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصارَ . . . ( 6 ) ، اگر گويند : چرا نشايد كه ظلم كند و بدان ظالم نباشد ، چنان كه علم كند و بدان عالم غيرى باشد ، و فعل هلك ( 7 ) كند و بدان هلك ( 8 ) غيرى باشد ؟ گوييم : اين طريقتى ( 9 ) مطَّرد است ( 10 ) ، آن كه فعل كند از او اسم فاعل اشتقاق كنند ، چون ضارب و قاطع و قاتل ( 11 ) - الى ما لا يحصى . امّا ، عالم آن باشد كه حاصل بود بر صفتى كه از براى آن صفت از او صحيح باشد كه فعل محكم ( 12 ) كند ، و اين صفت در شاهد از براى آن معنى ( 13 ) باشد ، و باشد كه آن معنى فعل عالم باشد ، و باشد كه از فعل خداى بود در او ، چون معنى حاصل آيد ،

--> ( 1 ) . مج : كفايت . ( 2 ) . اساس : نه بينند / نبينند . ( 3 ) . آج ، لب ، آز : نمىشوند . ( 4 ) . اساس : نه بينند / نبينند ، همهء نسخه بدلها ، بجز مج : نمىبينند . ( 5 ) . همهء نسخه بدلها : باشد كه . ( 6 ) . سورهء انعام ( 6 ) آيهء 103 . ( 7 ) . اساس : ملك ، به قياس با نسخهء آو و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد . ( 8 ) . اساس : مالك ، به قياس با نسخهء آو و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد . ( 9 ) . مج : طريقى . ( 10 ) . همهء نسخه بدلها كه . ( 11 ) . آج ، لب ، آز : قائل . ( 12 ) . آو ، آج ، بم ، لب ، آز : به حكم . ( 13 ) . همهء نسخه بدلها : براى معنى .